صفحه اصلی   |   www.marvdashtnama.ir   |   

 
+تبلیعات در سایت مرودشت آنلاین با تعرفه های استثنائی - 09394084008

آخرین اخبار

  • امیرمحمد علمداری و طاها اسفندیاری بر سکوی دوم ربات‌های جنگجو کشور
  • بیش از ۱۰ واحد آموزشی با آغاز سال تحصیلی افتتاح می‌شود
  • مردم بصیر ایران همیشه ثابت کرده‌اند که از توطئه دشمن نمی‌ترسند
  • چرا دانش انباشته مرمتگران مرودشت باید در صیانت از تخت‌جمشید و نقش‌رستم به رسمیت شناخته شود؟
  • کشف اموال باستانی در مرودشت
  • ۶ هزار متر از مسیر ورودی تخت‌جمشید مرودشت زیر تیغ بهسازی
  • مهدی رزمیان، پرچم افتخار مرودشت در گرندپری کره‌جنوبی
  • شکرهای قاچاق به مقصد نرسید
  • سارقان موکب‌ها و اماکن خصوصی مرودشت دستگیر شدند
  • بهره‌برداری از ۳۸ پروژه در هفته دولت مرودشت
  • ضرورت انسجام و شتاب‌بخشی به توسعه مرودشت
  • حمزه علیزاده سکاندار اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مرودشت شد
  • دیدار استاندار فارس و فرماندار مرودشت از قهرمان هوش مصنوعی جهان
  • صرفه‌جویی مردم، تدبیر دولت، راهکار کاهش مصرف بنزین
  • محکومیت کابینت ساز متقلب در مرودشت
  • نجات کودک ۶ ساله مرودشتی از مرگ حتمی
  • استقبال پرشور از دانش آموز مرودشتی برنده مدال طلای المپیاد جهانی هوش مصنوعی
  • فیلم/ تراستی‌ها کیستند و چگونه کار می‌کنند؟
  • آغاز برداشت ذرت علوفه ای از مزارع مرودشت
  • توقیف خودرو با بیش از ۴۵۰ میلیون خلافی
  • آزادگان سرافراز، گنجینه‌های صبر، استقامت،ایثار هستند
  • با وجود جمعیت 200 هزار نفری از داشتن سینما محرومیم
  • دستگیری سارقان شلتوک در رامجرد مرودشت
  • صعود جمعی از فرهنگیان مرودشت به قله سبلان
  • هت‌تریک طلای فرهاد قلی‌زاده در وزنه‌برداری قهرمانی جوانان آسیا
  • در شرایط فعلی کشور، افزایش نرخ بنزین به صلاح نیست
  • هت‌تریک طلایی حمیدرضا: رکورد جهان شکست!
  • درخشش دیگر دختر پولادین مرودشتی در آوردگاه آسیایی نوجوانان
  • کمبود شدید فضای آموزشی در مرودشت
  • ساماندهی پسماندهای پزشکی درمانگاه‌های خصوصی مرودشت
  •  

     

     


    دلنوشته ای برای قاسم های مرودشت

    6659
    :كد
    جمعه 3 بهمن 1404

    این بار قاسم را فقط تکه تکه نکردند، بدن پاره پاره ی بی جانش را رها نکردند.



    هنوز عروسک‌های شش سالگی ام بغلم بود که دستم را مشت میکردم وسط گلهای قرمز  و سبز چادر مادربزرگ و کوچه ها را یکی یکی با قدمش طی میکردم تا برسیم جلوی امامزاده! 

    صحن سید ابوالقاسم میمند همیشه شلوغ بود. راستش صحن نداشت یک خیابان بیکار بین قبرستان و امامزاده افتاده بود و کار صحن را می کرد. روی آسفالت گوشه ای می نشستم و چشم چشم میکردم برای دوتا لحظه ی خاص.

    یکی آن لحظه ای که سینی مشکل گشا را بین جمعیت می گرداندند و حتی به بچه ها هم تورهای سبز پر از شکلات و نقل میدادند، یکی هم لحظه ای که بازیگرها با لباسهای قرمز و سبز می آمدند و شمشیرها و نوک کلاه خودهایشان زیر نورخورشید بعدازظهر گرم تابستان برق می زد. 

    اول تعزیه همه سرگرم همین چیزهایی بودند که من؛ چای می‌خوردند و رجزهای"شمر لعین" را گوش می‌دادند، مشکل گشا پخش می‌شد مردم جا عوض میکردند، گاهی زنها خوش و بش می‌کردند و کلا حرفهای شمر بخش مهمی از تعزیه نبود. اما یک لحظه خاص که صدا "هل من ناصر" سید سبز پوش نقاب داری بلند می‌شد ناگاه صدای گریه جمعیت هم بلند می‌شد. بعد از درون خیمه، نوجوان سبزپوش نقاب دار دیگری شعر و رجز می‌خواند و به سمت جمعیت می آمد. ما همیشه بعد از تعزیه می دیدیم که او پسر "هاشم قصاب" است حتی می دیدیم که پشت موتور "حاج اصغر" سوار میشود و می‌رود اما حتی خود "هاشم قصاب" هم آن لحظه گریه میکرد. خیلی هم بدجور گریه میکرد. دستش را محکم به پیشانی می کوبید و با انگشترهای عقیقش گوشه ابرویش خراش برمی داشت.

    مخصوصا آن لحظه ای که قاسم می افتاد روی زمین و هرکسی لگدی، سنگی، شمشیری میزد. من گریه ام نمی گرفت. سرم را می کردم توی گلهای چادر مادربزرگ. گلهای قرمز به قاعده ی یک لکه خون درشت که جلوی چشمم را بگیرند بزرگ می‌شدند. فکری می شدم که قاسم چه شکلی است؟ حتما مثل شمایلهای روی علم صورتی سفید، ابروهایی کمان و  موهای مشکی و بلند دارد. روی ابرهاست یا جایی در آسمان...
    اصلا شبیه پسر هاشم قصاب نیست!

    حالا از آن روزهای دهه هفتاد بیش از سی سال گذشته! من بعد از فوت مادربزرگم هیچ تعزیه ای نرفته ام. اصلا نمی‌دانم در صحن سیدابوالقاسم هنوز تعزیه برگزار میشود یا نه! 
    اما راستش دیگر برایم سوال نیست قاسم واقعی روضه ها و تعزیه ها چه شکلی است.

    این سالها خیلی قاسم های تکه تکه شده دیده ام که برای بی جواب نماندن "هل من ناصر"سیدی دیگر از خیمه ببرون زده اند و بعد بدن اربا اربایشان برگشته... 
    اما این بار....
    این بار قاسم را فقط تکه تکه نکردند، بدن پاره پاره ی بی جانش را رها نکردند.
    گلویش را بریدند بعد به درخت بستند، بعد آتش زدند و رفتند...
    بی آنکه سرم را توی گلهای چادر مادربزرگ فرو کرده باشم خون جلوی چشمهایم را گرفته است و به حجله قاسمی فکر میکنم که غریبانه در خیابان های مرودشت، تنها تکه ای از استخوان سینه اش ماند...
    اینجا کربلا نیست ایران است اما روضه ها و تعزیه ها همیشه یکی است....


    ساجده_تقی‌زاده
    دی ماه ۱۴۰۴
    مرودشت فارس
     




    نظرات بینندگان
    ارسال نظرات
    نام
    ایمیل
    نظر*  
    کد امنیتی جمع 4 با 4
     

      - نظراتی که به پیشرفت و تعمیق بحث کمک می کنند در مدت کوتاهی پس از دریافت به نظر دیگر بینندگان می رسد.
    - نظرات حاوی الفاظ سبک یا هرگونه توهین، افترا، کنایه یا تحقیر نسبت به دیگران منعکس نمی ‏شوند.

     

     

     

     
     
    315
     
      logo-samandehi

    صفحه اصلی

    مدیریت سایت

    ارتباط با ما

    خبرنامه

    ایمیل

    آرشیو

    جستجو

    پیوند ها

    سفارش تبلیغات

    RSS

     

    بهترین نمایش در 768*1024     |    تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مرودشت آنلاین می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.    |    طراحی و تولید: H. Mokhtari