صفحه اصلی   |   www.marvdashtnama.ir   |   

 
+تبلیعات در سایت مرودشت آنلاین با تعرفه های استثنائی - 09394084008

آخرین اخبار

  • آسفالت شهر زیر ذره‌بین مدیریت شهری مرودشت
  • برگزاری دوره تخصصی دسترسی با طناب در مرودشت
  • چرا این جام‌جهانی از هم‌اکنون یک فاجعه است +عکس
  • برگزاری ورکشاپ تخصصی بازیگری در تالار مهر مرودشت
  • وقتی شما نبودید
  • شاخه درختان به ظاهر خشک شده را نسوزانید.
  • «جزیره‌های ثروت» در متن جامعه ایران
  • دستگیری شکارچیان غیر مجاز کبک در درودزن مرودشت
  • اجرای طرح رایگان پایش فشار خون در مرودشت
  • درخشش مرودشتی ها در مسابقه کشوری شطرنج ریتد سریع
  • گُلر جوان مرودشتی سنگربان فصل بعدی استقلال
  • مدیریت تنگه هرمز حق مسلم ایران است
  • «کاروان خدمت» از پشت میزهای اداری تا کف خیابان‌های شهر
  • مرودشت رتبه نخست شبکه بهداشت و درمان استان فارس
  • اهدا یک دستگاه اکسیژن ساز به خانه هلال احمر سیدان
  • هرجا اختلافی بین مسئولین وجود داشته باشد مردم ضرر خواهند کرد
  • تاکید برنقد منصفانه ومطالبه گری
  • وقت آشتی با تیم ملی است؟
  • کشت خاکشیر در۱۴ هزار هکتار اراضی کشاورزی مرودشت
  • حضور پرشور دانشگاهیان دانشگاه آزاد اسلامی واحد مرودشت در تجمع شبانه مرودشت
  • پروژه مسکن مهر سیدان مرودشت ۱۷ساله شد
  • گزارش تصویری:حضوردانش آموزان سیدانی در سنگر خیابان
  • کشف کولرهای قاچاق ۶ میلیاردی در مرودشت
  • مرودشت را به جايگاه حقیقی خود بعنوان قطب گردشگری کشور می رسانیم
  • طلای آسیا برای ایران با وزنه 231 کیلویی علیرضا نصیری
  • عدنان موسوی بوکسور مرودشتی به تیم ملی جوانان ایران دعوت شد
  • حضور کاروان سلامت دربخش سیدان مرودشت
  • اعترافی دیرهنگام؛ واشنگتن و میراث شوم ۷۳ ساله
  • تقوا رمز عزت و کرامت جامعه است
  • عشایر پاسداران حقیقی طبیعت، مراتع و سرمایه های سبز کشور هستند
  •  

     

     


    دلنوشته ای برای قاسم های مرودشت

    6659
    :كد
    جمعه 3 بهمن 1404

    این بار قاسم را فقط تکه تکه نکردند، بدن پاره پاره ی بی جانش را رها نکردند.



    هنوز عروسک‌های شش سالگی ام بغلم بود که دستم را مشت میکردم وسط گلهای قرمز  و سبز چادر مادربزرگ و کوچه ها را یکی یکی با قدمش طی میکردم تا برسیم جلوی امامزاده! 

    صحن سید ابوالقاسم میمند همیشه شلوغ بود. راستش صحن نداشت یک خیابان بیکار بین قبرستان و امامزاده افتاده بود و کار صحن را می کرد. روی آسفالت گوشه ای می نشستم و چشم چشم میکردم برای دوتا لحظه ی خاص.

    یکی آن لحظه ای که سینی مشکل گشا را بین جمعیت می گرداندند و حتی به بچه ها هم تورهای سبز پر از شکلات و نقل میدادند، یکی هم لحظه ای که بازیگرها با لباسهای قرمز و سبز می آمدند و شمشیرها و نوک کلاه خودهایشان زیر نورخورشید بعدازظهر گرم تابستان برق می زد. 

    اول تعزیه همه سرگرم همین چیزهایی بودند که من؛ چای می‌خوردند و رجزهای"شمر لعین" را گوش می‌دادند، مشکل گشا پخش می‌شد مردم جا عوض میکردند، گاهی زنها خوش و بش می‌کردند و کلا حرفهای شمر بخش مهمی از تعزیه نبود. اما یک لحظه خاص که صدا "هل من ناصر" سید سبز پوش نقاب داری بلند می‌شد ناگاه صدای گریه جمعیت هم بلند می‌شد. بعد از درون خیمه، نوجوان سبزپوش نقاب دار دیگری شعر و رجز می‌خواند و به سمت جمعیت می آمد. ما همیشه بعد از تعزیه می دیدیم که او پسر "هاشم قصاب" است حتی می دیدیم که پشت موتور "حاج اصغر" سوار میشود و می‌رود اما حتی خود "هاشم قصاب" هم آن لحظه گریه میکرد. خیلی هم بدجور گریه میکرد. دستش را محکم به پیشانی می کوبید و با انگشترهای عقیقش گوشه ابرویش خراش برمی داشت.

    مخصوصا آن لحظه ای که قاسم می افتاد روی زمین و هرکسی لگدی، سنگی، شمشیری میزد. من گریه ام نمی گرفت. سرم را می کردم توی گلهای چادر مادربزرگ. گلهای قرمز به قاعده ی یک لکه خون درشت که جلوی چشمم را بگیرند بزرگ می‌شدند. فکری می شدم که قاسم چه شکلی است؟ حتما مثل شمایلهای روی علم صورتی سفید، ابروهایی کمان و  موهای مشکی و بلند دارد. روی ابرهاست یا جایی در آسمان...
    اصلا شبیه پسر هاشم قصاب نیست!

    حالا از آن روزهای دهه هفتاد بیش از سی سال گذشته! من بعد از فوت مادربزرگم هیچ تعزیه ای نرفته ام. اصلا نمی‌دانم در صحن سیدابوالقاسم هنوز تعزیه برگزار میشود یا نه! 
    اما راستش دیگر برایم سوال نیست قاسم واقعی روضه ها و تعزیه ها چه شکلی است.

    این سالها خیلی قاسم های تکه تکه شده دیده ام که برای بی جواب نماندن "هل من ناصر"سیدی دیگر از خیمه ببرون زده اند و بعد بدن اربا اربایشان برگشته... 
    اما این بار....
    این بار قاسم را فقط تکه تکه نکردند، بدن پاره پاره ی بی جانش را رها نکردند.
    گلویش را بریدند بعد به درخت بستند، بعد آتش زدند و رفتند...
    بی آنکه سرم را توی گلهای چادر مادربزرگ فرو کرده باشم خون جلوی چشمهایم را گرفته است و به حجله قاسمی فکر میکنم که غریبانه در خیابان های مرودشت، تنها تکه ای از استخوان سینه اش ماند...
    اینجا کربلا نیست ایران است اما روضه ها و تعزیه ها همیشه یکی است....


    ساجده_تقی‌زاده
    دی ماه ۱۴۰۴
    مرودشت فارس
     




    نظرات بینندگان
    ارسال نظرات
    نام
    ایمیل
    نظر*  
    کد امنیتی جمع 4 با 4
     

      - نظراتی که به پیشرفت و تعمیق بحث کمک می کنند در مدت کوتاهی پس از دریافت به نظر دیگر بینندگان می رسد.
    - نظرات حاوی الفاظ سبک یا هرگونه توهین، افترا، کنایه یا تحقیر نسبت به دیگران منعکس نمی ‏شوند.

     

     

     

     
     
    198
     
       
      logo-samandehi

    صفحه اصلی

    مدیریت سایت

    ارتباط با ما

    خبرنامه

    ایمیل

    آرشیو

    جستجو

    پیوند ها

    سفارش تبلیغات

    RSS

     

    بهترین نمایش در 768*1024     |    تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مرودشت آنلاین می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.    |    طراحی و تولید: H. Mokhtari